سخنرانی عباس میلانی در سالن تئاتر هربرت شهر سانفرانسیکودر حمایت از گروه یاران

, , 3 Comments

 

The New Republic به نقل از

ترجمه ایران‏پرس‏واچ

سه‎شنبهء این هفته، محاکمهء هفت تن مدی

عباس ميلانی

رین نهضت بهائی ایران با اتّهامات جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملّی، که می‎تواند مجازات مرگ در پی داشته باشد، آغاز خواهد شد.  آنها بیش از یک سال است که در زندان به سر می‎برند.  گروه دو نفرهء وکلای آنها از ملاقات با آنها که قانوناً الزامی است، منع شده‎اند و هیچ کدام در دادگاه روز سه‎شنبه حضور نخواهند داشت.  یکی از آنها، عبدالفتّاح سلطانی، به اتّهام شرکت در “انقلاب مخملی” در زندان است، و دیگری، شیرین عبادی برندهء جایزهء نوبل، توسّط رژیم ایران به شرکت در همان “توطئه” متّهم شده، امّا در سفر به غرب به سر می‎برد.

در چند هفتهء گذشته، در سراسر جهان، جلساتی در حمایت از هفت بهائی در ایران، برگزار شده است.  چهارشنبه گذشته، در تئاتر سان‏فرانسیسکو هربست، که زمانی جلسهء تهیّه پیش‌نویس اعلامیه حقوق بشر تشکیل شد، گروهی، که به نحو مطبوعی متعلّق به اقوام و ادیان متعدّد بودند، برای نشان دادن نگرانی خود نسبت به سرنوشت هفت بهائی مزبور و ابراز هم‎بستگی با 000ر300 بهائی که هنوز در ایران به سر می‎برند، اجتماع نمودند.  راس میرکریمی، عضو امریکایی ایرانی‏تبار هیأت سرپرستان سان‏فرانسیسکو، در زمرهء رهبران سیاسی بود که در این اجتماع سخنرانی کرد.  رئیس دانشگاه سان‎فرانسیسکو در ابتدای این جلسه دعایی را در چند کلمه قرائت نمود.  در اینجا متن سخنرانی که آن شب ایراد نمودم نقل می‎شود.  من عضو جامعهء بهائی نیستم، و مانند بسیاری از کسانی که در آن تالار حضور داشتند، برای ابراز هم‎بستگی با این اقلّیت دینی در ایران که بسیار مورد لطمه و آزار واقع شده است، در آنجا حضور داشتم.

 

عبّاس میلانی هستم، و متأسّف و شرمنده امّا مصمّم و قاطع اینجا ایستاده‎ام – شرمنده‎ام از آنچه که گذشته‌ای ننگین و شرم‎آور در رفتارمان با شهروندان بهائی تلقـّی می‎کنم، و مصمّم و قاطع در تصمیم خویش که بگویم، دیگر هرگز، و دیگر بیش از این، چنین نخواهد بود.

طرح‎های قوم‎کشی در زندگی یهودی‏‎ستیزی اروپای قرن نوزدهم یک واقعیت بود و در سدهء بیستم به مصیبت هولوکاست منجر شد.  در ایران، جز معدودی قوم‏کشی سبعانهء مرگبار هرگز چنین وضعیتی وجود نداشته است.  امّا تا سدهء نوزدهم، یهودی‎ستیزی ایرانی از نوعی قوم‎کشی روانشناختی و احساسی به فنّ شیطانی تبدیل شد و متأسّفانه،  تمامی فنون  ظریف و سادهء این حرکت‌های ایذایی علیه اعضاء جامعهء بهائی، بلای جدیدی برای متعصّبان شیعه، به کار گرفته شد.

مسلّماً می‎توان پی برد که چرا تشیّع، و باور آن که پیامبرش به سلسلهء انبیاء خاتمه بخشیده، و این که شخص موعودی که باید ظهور نماید کسی جز امام دوازدهم نیست، ممکن است اصطکاک‌های عمیق مذهبی با امر بهائی داشته باشد.  امّا شرط واحد ادب و احترام در جامعهء نوین و مدرن ما آن است که دیگر سعی نکنیم اختلافات عقیدتی خود را با استفاده از سرنیزه یا تازیانه حلّ و فصل نماییم.

امّا برای تعصّب وسواسی بسیاری از شیعیانی که با امر بهائی مبارزه می‏کنند، دلیل دیگری نیز وجود دارد.  پیام صلح بهائی در تضادّ کامل با کاربرد فزایندهء خشونت توسّط اسلام‎گرایان است؛ وعدهء برابری حقوق زن و مرد در آیین بهائی در تباین با جامعه‎ای مذهبی است که زن‎ستیزی و زن‎بیزاری مدّتهای مدید خطّ مشی زندگی‎اش بوده است؛ و بالاخره تمسّک تقریباً جفرسونی بهائیان به این اصل که در موضوع ایمان و اعتقاد دینی نباید اکراه وجود داشته باشد، و پذیرش اعتقاد دینی نیز نباید بر حسب تصادف و مبتنی بر ولادت باشد، بلکه کودکانی که در خانوادهء والدین بهائی به دنیا می‎آیند باید در زمان رسیدن به بلوغ دیانت خویش را انتخاب نمایند، در تعارض با دیانت دولتی است که تغییر دین را جرمی قابل مجازات با قتل می‎داند—ترکیب تمامی اینها مجموعهء چشمگیر و قابل ملاحظه‎ای از تضادها را به وجود می‌آورد که تشیّع سنّتی را متصلّب و متحجّر نشان می‎دهد.  در مقام مقایسه، دیانتی که مکافات و عقوبتی برای شیعیان محسوب، منادی تجدّد و اصلاحات ضروری آن است—اصلاحاتی که در آن، ایمان و اعتقاد دینی موضوعی شخصی بین زنان و مردان و عقاید آنها نسبت به مقدّسات است.

فرهنگها و جوامع، به همان اندازهء افراد، از این لحاظ که در گذشتهء خود چه امری را شرم‌آور و اسف‌انگیز به حساب می‎آورند، از یکدیگر متمایز می‎شوند.  بعضی از آنها آسودگی کاذب ناشی از نادیده گرفتن موارد مزبور را ترجیح می‎دهند؛ گروهی با لجاجت و یک‌دندگی با پافشاری بر عمل زشت خویش از پذیرفتن این واقعیت ابا دارند که در گذشتهء آنها امری شرم‌آور وجود داشته است؛ و گروه سوم، غالباً به قدرت و شدّتی تازه، همان اعمال و سیاست‎هایی را استمرار می‎بخشند و دنبال می‎کنند که از اوّل مستلزم توبه و ابراز پشیمانی بوده است.  جوامع دموکراتیک، مانند افراد سالم و تندرست، دائماً و با دیدی انتقادی دربارهء گذشتهء خود به تأمّل می‎پردازند، از لحظات تاریک بیداد و بی‎انصافی پرده بر می‎دارند، و تا پایان بخشیدن یا اصلاح آنها پیش می‎روند.  امّا در مورد ایران، رفتار جامعهء ما با بهائیان در 150 سال گذشته، انجام دادن نبایدها و انجام ندادن بایدها بوده؛ هر آنچه که گفته یا انجام داده‎ایم، یا از گفتن و انجام دادنش سر باز زده‎ایم، تماماً لکّهء ننگ و شرمی نامطلوب و خجالت‎آور بر تاریخ ما بوده است.  ایران نمی‏تواند دموکراسی گردد مگر آن که مسأله بهائیان را به طور کامل مورد بررسی قرار داده حلّ و فصل نماید.  ایران نمی‏تواند دموکراسی باشد مگر آن که بهائیان شهروندان کامل محسوب گردند و دین آنها – مانند دیانت زرتشتیان، کلیمیان، مسلمانان، یا اعضاء هر دیانت دیگری، یا اعتقاد یا حتّی بی‎اعتقادی – به عنوان موضوعی خصوصی به رسمیت شناخته شود که مؤسّسات یا عوامل دولتی یا اجتماعی حق نداشته باشند دربارهء آن به تفتیش، دخالت یا اذیت و آزار بپردازند.

متأسّفانه در جامعهء ما، همانطور که غالباً در گذشته رخ داده، یک قدم به جلو غالباً، حتّی همیشه بدون استثنا، به برداشتن دو قدم به عقب منجر شده است.  اگر شاهان قاجار از شکنجهء اوّلین نسل مؤمنان به باب لذّت می‎بردند؛ اگر حتّی صدر اعظم بزرگ اصلاحات زمان، امیر کبیر، با مؤمنین به دیانت جدید به زبان سرشت و خمیرهء آزادمنشی که آنقدر مشتاقش بود با آنان سخن نگفت بلکه به شیوه‎های ستمگرانهء مستبدّان شرقی که آنقدر از آن نفرت داشت عمل کرد؛ اگر مدافعان حکومت قانونی دموکراتیک، وقتی نوبت به اعطای حقوق قانونی به بهائیان رسید، ناگهان از شور و شوق خود برای حصول برابری دست برداشتند، اینها همه همان حرکت‎های قهقرایی است – مگر تغییری نسبتاً چشمگیر که در طیّ دوران پهلوی، بخصوص در دوارن 37 سالهء حکومت محمّدرضا شاه رخ داد.

این دوران در ایران آغازی بر پذیرفتن حقوق شهروندی برای بهائیان بود.  امنیت نسبی که توسّط شاهان پهلوی تأمین گردید فوران مؤثّری از قوای خلاّق و ابتکارات صنعتی، تجاری و عقلانی توسّط اعضاء جامعهء بهائی را به دنبال داشت.  در حین تألیف کتاب ایرانیان برجسته[1] – دو جلد در شرح  زندگی 150 تن از نوآوران و صنعتگران – با خشنودی و تحیّر متوجّه شدم که تعدادی از آنها از اعضاء جامعهء بهائی بودند.  بزرگترین صنعت لوازم خانگی، به عبارت دقیق‎تر پیشگام و پیشتاز در این کار گروه صنعتی ارج بود؛ ورود و معرفی پپسی کولا و تلویزیون توسّط حبیب ثابت؛ ظهور روانشناسی کودک و خانواده توسّط دکتر راسخ، که دانشجوی غولی چون پیاژه بود؛ جمیع اینها نمونه‌هایی از مشارکت گستردهء اعضاء جامعهء بهائی در توسعهء نوین ایران است.  میدان و بنای شهیاد، که امروزه نامش بدون ادنی مناسبتی به میدان آزادی تغییر یافته، کار یک معمار بهائی بود؛ مرد جوانی که تازه از دانشکده بیرون آمده بود و توانست بر مشکلات و موانع باورنکردنی برای برنده شدن در بزرگترین رقابت معماری نسل خود غلبه نماید.  حتّی بعد از 30 سال، رژیم اسلامی نتوانسته برای این بنای باشکوه، که مشحون از عناصر فرهنگ ترکیبی ایران که تنها جزئی از آن فرهنگ اسلامی است، به عنوان نماد طهران جایگزینی بیابد.

بهائیان، علیرغم فشار مداوم روحانیون، بر اعضاء جامعه و تقاضای فشارهای بیشتر، و حتّی مجازات آنها، تمامی این دستاوردها را حاصل نمودند.  در سال 1955 آیت‏الله بروجردی، عالی‏ترین مرجع شیعه در آن زمان، عملاً شاه را مرعوب ساخته وادار به حمله‎ای سازمان یافته به پرستشگاه‎های بهائیان نمود.

تقریباً در همین دوران، گروه اهریمنی متعصّبان شیعه، توسّط یکی از روحانیون به نام روغنی تأسیس شد.  این گروه خود را حجّتیه نامید و برای هدفی معیّن، یعنی بهره‎برداری از حسّ اطاعت اعضاء و تعلّق خاطر شدید آنها به امام دوازدهم، یعنی مهدی، در جهت دلمشغولی بیرحمانه علیه بهائیان، تشکیل شد.  متعصّبان حجّتیه تا آنجا پیش رفتند که، صرفاً برای شناسایی اعضاء جامعه، در محافل بهائیان رخنه نمودند.  آنها به نیرویی سنگدل جهت سدّ نفوذ و نظارت بر بهائیان تحت حکومت شاه و بازوی بیرحم اجرایی علیه اعضاء جامعه بعد از انقلاب 1979 تبدیل شدند.  در شامگاه قبل از انقلاب، حجّتیه از اطّلاعاتی که در طول دهها سال با دقّت تمام و به نحوی غیراخلاقی و غیرمسئولانه جمع‎آوری کرده بود برای فشار آوردن بر اعضاء جامعه استفاده نمود که یا از ایمان و عقیدهء خود تبرّی جویند – یعنی، به شیوه و اصطلاح روحانیون، از مشارکت در جرم نیرویی آنقدر شیطانی که نامش آورده نمی‎شود و با “فرقهء ضالّه” از آن یاد می‏شود دست بردارند – یا عواقب اسف‎انگیز و گاهی مرگبار آن را متحمّل شوند.  هزاران بهائی در آن زمان حقوق بازنشستگی تمام عمرشان، منازلشان، مؤسّسات تجاری و اماکن کسبشان را از دست دادند امّا تسلیم تدبیر  قلدرمآبانه و مرعوب کنندهء رژیم نشدند.  امروز، هفت تن از مدیران این جامعهء مصمّم در شُرُف محاکمه به اتّهام “فساد در ارض” و نیز “عامل صهیونیسم بودن” قرار دارند؛ اتّهاماتی اهریمنی که هر کدام می‎تواند منجر به صدور حکم اعدام گردد.

امروز، سی سال بعد از روشنگری نسبی سیاست‎های شاه در آزادی دینی برای بهائیان و کلیمیان، مردی خود را رئیس جمهور ایران می‎خواند که سالها قبل شور و شوق بهائی‌ستیزی خود را در پای پیشوای روحانی خویش—مصباح یزدی، رهبر بالفعل جاری “فرقهء ضالّهء” حجّتیه—فرا گرفت.  افزایش چشمگیر اذیت و آزار بهائیان—آزارهایی که در ابعاد خود وجوه تشابهی با قوانین نژادپرستانه‎ای دارد که ابتدا در سال 1935 در آلمان نازی به تصویب رسید—نتیجهء مستقیم ترقّی این گروه بدنام و ننگین است.

امّا همه یأس و بدبینی نیست.  علیرغم مجهودات متمرکز رژیم برای مسموم کردن ذهن مردم ایران دربارهء آیین بهائی، علیرغم سُلطهء انحصاری بر وسایل ارتباط جمعی، موج جدیدی از آگاهی در میان میلیونها ایرانی، دهها روشنفکر و فرهیخته، و حتّی معدودی از روحانیون شیعه پدید آمده که رفتار با بهائیان بخش شرم‎آوری از گذشتهء ما است.  تعداد روزافزونی از مردم متقاعد می‎شوند که بهائیان، مانند سایر شهروندان ایرانی، دارای حقّ لاینفک و غیر قابل تفویض اجرای شعائر مذهبی خویشند، و این که به عنوان شهروندان ایران، باید جمیع حقوقی که به هر شهروند دیگری از پیروان سایر ادیان داده شده، به آنها نیز تعلّق گیرد.  تعداد چشمگیری از نویسندگان، شعرا، محقّقان، و فیلم‌سازان ایرانی به این نکته پی برده‌ و آن را تصدیق کرده‌اند که ما کلامی در باب پوزش‎خواهی به بهائیان بدهکاریم، و ابراز امتنانی را به آنها مدیونیم.  عذرخواهی برای تمام آنچه که از آن رنج برده‌اند، پوزش‎خواهی برای سکوت جمیع ما؛ و امتنان از برای آن که علیرغم تمامی نابرابری‎ها، همیشه ادب، احترام، آرامش و صلح‎دوستی را که دین و ایمانشان به آنها تعلیم داده رعایت کرده و هرگز در عشق و علاقهء خود به ایران آزاد و دموکراتیک متزلزل نشده‌اند.  از دائرةالمعارف ایرانیکا و کار خستگی‎ناپذیر پروفسور یارشاطر گرفته تا تحقیق محقّقانهء اساتید، دکتر بنانی و دکتر مؤیّد، آنها طلایه‎دار مجهوداتی برای نشان دادن این مطلب به اهل عالم بوده‎اند که ایران از تعصّب مفرط، خشک‌مغزی، و سبعیت حکّام فعلی‎اش – ایرانی که ندا آقاسلطان‎ها و قرّةالعین‌ها، از اوّلین مؤمنین به باب در قرن نوزدهم، شاعرهء بزرگ، محقّق نامی و اوّلین زنی که کشف حجاب نمود و سخنرانی عمومی در ایران ایراد کرد—جدا و مجزّا و متفاوت است.  پس، باشد که این شامگاه آغازی بر میثاق جدید ملّی باشد: دیگر هرگز، دوباره هرگز، هرگز به نام ایران.

 


[1] Eminent Persians: The Men and Women Who Made Modern Iran, 1941-1979 (2 Volume Set), by Abbas Milani

 

 
 

3 Responses

  1. Minoo Vessali Mohtadi

    2009/09/01 01:04

    Dear Dr. Milani

    I read your speach regarding Bahaie’s trial in Iran. It was excellent and we are very proud of you. Thans again Minoo Vessali Mohtadi

    پاسخ دادن
  2. Minoo Vessali Mohtadi

    2009/09/01 01:04

    Dear Dr. Milani

    I read your speach regarding Bahaie’s trial in Iran. It was excellent and we are very proud of you. Thanks again Minoo Vessali Mohtadi

    پاسخ دادن

Leave a Reply