اینجانب قنبرعلی قنبری متولد سال 1321 هـ . ش پدر صباح (امید) قنبری ، یکی از بازداشت شدگان بهائی مقیم ساری، با اطلاع شما میرسانم که صبح پنجشنبه 18/9/89 پس از تماسهای متعدد به تلفن مغازه، منزل و همراه فرزندم و عدم پاسخگویی ایشان باعث نگرانی اینجانب و همسر و مادر و خواهرانش شد که پس از رفتن به محیط کاری ایشان و مواجه شدن با مغازۀ بستۀ او ، نگرا نی و اضطراب خانواده دوچندان شد.۰
با پرس و جو از بقیۀ مغازه داران پاساژ، مطرح کردند که حوالی ساعت 9:45 تا 10: 15 یک گروهی با رفتار خشونتبار به مغازۀ ایشان رفته و او را با خود بردند. این گروه مأموران اطلاعات بودند که بدون هیچگونه حکم رسمی دادگاهی و بدون دادن اطلاع به خانواده حول ساعت مذکور، ایشان را از محل کار به بازداشتگاه اطلاعات بردند و باعث ناراحتی و تشویش بسیار زیادی برای ما گردیدند و از آنجایی که پسرم عضو هیچ گروه سیاسی ، غیراخلاقی و غیرقانونی نبوده این دستگیری ما را بیشتر در شک و شبهه قرار داد و بر نگرانی خانواده افزود. ۰
با مراجعه به دادگاه انقلاب ساری مطرح نمودند که هیچ حکم کتبی اینجا نیامده و تا شنبه اتهام ایشان تفهیم میگردد. روز شنبه دوباره به همان دادگاه رفتیم و پس از صحبت با بازرس مربوطه پسرم را با سه تن از افراد اطلاعات در حالی که دستبند در دست داشت به سمت داخل دادگاه بردند. اجازۀ دیدار به ما ندادند و فقط توانستیم از راه دور لحظهای چهرۀ پسرم را ببینم.۰
لازم به ذکر است که در هنگام ورود پسرم به دادگاه مأموران اطلاعات با رفتار کاملاً اهانتآمیز نه تنها مانع از نزدیک شدن ما به ایشان شدند بلکه اجازه ندادندکه خودروی ما در کوچۀ دادگاه پارک شود و با تذکر همراه با اهانت مانع از نزدیکی به پسرمان شدند. در حالی که قلب من و همسر و خواهران و برخی از بستگان برای دیدن پسرم میتپید، حتی موفق به پرسیدن حال او نشدیم. زمانی که فرزندم برای تفهیم اتهام وارد دادگاه شد ما برای دادن لباس شخصی و مقداری خوراکی از مأمور اطلاعات که در طبقۀ همکف دادگاه حضور داشت اجازه گرفتیم و ایشان گفتند که در حین خروج متهم میتوانید این وسائل را به او تحویل دهید. من به همراه دخترانم منتظر خروج او در مقابل درب دادگاه شدیم و هنگامی که امید عزیزم دوباره با دستبند و احاطۀ مأموران جسور به دورش در حال خروج از دادگاه بود، ما طبق وعده ای که مأمور اطلاعات به ما داده بود نزدیک آنها شدیم تا لباس و خوراکی را تحویل دهیم ولی این مأمورین حرمت موی سفید مرا نگه نداشتند و با لحن بسیار بیادبانه و با بیحرمتی به دخترانم و حتی توهین به عقایدمان مانع از نزدیکی ما شدند. با اسرار ما به اینکه ما داریم به گفته خودتان عمل میکنیم دوباره تاش خود را برای تحویل لباس و خوراکی انجام دادیم ولی اینبار یکی از مأمورین اطلاعات بیدلیل در هنگام صحبت دخترم مبنی بر اینکه تقاضا داریم که این لباسها را به برادرم بدهید، اسپری فلفل اشکآور خود را به طور مستقیم به صورت دخترانم پاشیده که باعث سوزش چشم و دهان و صورت آنها گردید.۰
آیا این رفتار مناسب مأموران یک کشور عدالتخواه است؟ آیا این این همان اخلاق حسنه ای است که در اسلام بسیار از آن یاد شده؟ آیا تقاضای ما مخالف قانون و وعدۀ مأموران اطلاعات بوده؟
قضاوت با منصفین است.۰
پس از این ماجرا با وجود اینکه موفق به دیدار پسرمان نشدیم و از حال ایشان نتوانستیم با خبر شویم، با سرعت تمام پسرم را به داخل ماشین فرستاده و از محل دور شدند. متأسفانه جامعۀ ما فاقد رعایت قانون میباشد، زیرا پس از این اتفاقات، مجدداً نزد بازپرس دادگاه رفتیم و ماجرای بیحرمتی مأمورین را متذکر شدیم ولی با نهایت تأسف بازپرس محترم بدون هیچگونه اظهار نظری راجع به این موضوع، بیتفاوت به کار خویش مشغول شدند و وقتی که از ایشان سؤال کردیم که پسرمان متهم به چه جرمی میباشد؟ بازپرس در نهایت بیاعتنایی گفتند اتهامات ایشان به شما مربوط نمیباشد و شما عددی نیستید. ما نیز با وجود همه تلاش خود دادگاه را با ناراحتی ترک کردیم.۰
اما موضوع به اینجا ختم نشد. تقریبا ظهر همانروز پسرم از اداره اطلاعات با مادر همسر خویش تماس گرفته و زیر فشار مأموران علیرغم میل باطنی خویش خواستار تسلیم همسرش به اداره اطلاعات شده. این تماسها توسط مأموران به صورت مکرر و با تهدید های پیاپی ادامه داشت و در حالی که همسرش و مادر همسر ایشان که از حال جسمانی خوبی برخوردار نبودند، با این جریانات روز به روز بر نگرانی و ضعف جسمانی آنان افزوده شد.۰
آیا به نظر شما نرفتن همسر ایشان بدون حکم رسمی، کار غیر قانونی تلقی میشود؟
آیا چنین کاری قانونی است که با تماسهای تهدیدآمیز و وارد آوردن فشار و استرس به خانواده ها، همسر ایشان را مجبور کنند به کار غیر قانونی آنها تن
دهد؟ جواب را به خودتان واگذار میکنیم. به همین خاطر ما نزد بازپرس دادگاه رفتیم و با نهایت جدیت مطرح کردیم که تا زمانی که شما اظهاریه رسمی دادگاه ندهید اجازه نمیدهیم که عروسمان نزد شما بیاید زیرا او امانتی است که پسرم به ما سپرده.۰
دادخواهی زیادی پس از این جریانات توسط ما به ارگانهای دولتی از جمله دادگاهها، دادستانی، فرمانداری و . . . انجام شد و صبق معمول هیچگونه ترتیب اثری توسط این سازمانها داده نشد و اظهار داشتند که اطلاعات بر همۀ سازمانها و مراکز دولتی ارجهیت دارد. این ظلمها و تهدیدها و بیحرمتی ها باعث بیماری نوه 8 ساله من شد که به علت علاقه شدیدش به دائی خویش و نگرانی هایی که در خانواده به وجود آمده بود، چنان بغضی در وجودش ایجاد شد که سه روز توان خوردن غذا را نداشت به طوری که پزشکِ نوه عزیزم مطرح کرد که این کودک 8 ساله چه دیده که “غصه درونی” در او ایجاد شده و بر تنفس و حنجره او تأثیر گذاشت؟
اینها را گفتم تا از شدت فشار روحی تحمیل شده بر ما و خانواده با خبر باشید. ناگفته نماند که در تاریخ 28/7/89 نیز 9 مأمور اطلاعات به محل کار پسرم امید جان بدون حکم رسمی دادگاهی وارد شده بودند و به تفتیش مغازۀ وی پرداختند. بدون هیچ دلیلی فاکتور خرید و دفتر فروش روزانه و ساعت دیواری مغازۀ او را که مزیّن به آیه “یا الله المستغاث” بود را با خود بردند و پس از آن با پسرم سوار ماشین به منزل ایشان رفته و در نهایت بیاحترامی به عقاید و توهین به مقدسات آئین بهائی و هتک حرمت به عروسم به تمام قسمتهای شخصی منزل ایشان وارد شده و تمام کتابهای دینی پسرم و اوراق مذهبی ایشان و همچنین برخی وسائل شخصی از جمله سیدی عروسی و جشنها و عکسهای خانوادگی و دفترچۀ خاطرات عروس و پسرم که اصلاً به آنها مربوط نمیشد و همچنین کِیس کامپیوتر که مملو از اطلاعات شخصی بود را با خود بردند. ۰
بعد از پیگیری مکرر پسرم مبنی بر پس گرفتن فیلمهای شخصی و مابقی وسایل، هیچ اقدامی جهت آنان صورت نگرفت و پس از دو روز از واقعۀ تفتیش مغازه و منزل، عروسم را که در شرکت اصناف مشغول به کار بود بدون هیچ دلیلی اخراج نمودند و مدیریت شرکت بیان داشت که من از کار شما بسیار راضی هستم ولی دیگر نمیتوانم اجازه دهم در اینجا مشغول به کار باشید. از آنجایی که عروس من دختری مسلمان است پیش از ازدواجشان هم دچار بازجویی زیادی توسط مأموران اطلاعات به صورت جداگانه شده بودند. سه مرتبه پسرم را خواسته بودند و سوالات تکراری راجع به اعتقادش و همچنین علاقه او به یک دختر مسلمان میپرسیدند و فشار روحی به او وارد میکردند و سه مرتبه هم عروسم را برای همین سوالات به ستاد خبری اطلاعات احضار کردند که در آخرین بازجویی 6 ساعت بازداشت بود و مورد فشار روحی و همچنین ضربۀ جسمی قرار گرفت. این فشارها نه تنها از میزان علاقۀ آن دو جوان نسبت به هم نکاهید بلکه بر شدت عشق آنها افزود زیرا با تحقیقاتی که صورت گرفت متوجه این مطلب شدند که نهتنها بهائیان کافر و مشرک نیستند بلکه خود آئینی مستقاند که پروردگار یکتا را میپرستند و در احکامشان جز اُنس و الفت و خدمت و محبت چیز دیگری نیست. دو خانواده رضایت نامۀ رسمی و قانونی جهت ازدواج آنها دادیم و این دو جوان به روش قانونی و عرف ملّی به عقد اقتران هم درآمدند و در صحت و عقد آنها جای هیچ شک و تردیدی نمانده.۰
ایام، ایام ماه مبارک محرم و شهادت امام حسین(ع) است. آیا کسانی که فقط به دلیل جاه و مقام شخصی خود مرتکب ظلم و ستم به افراد بیگناهی همچون پسرم میشوند مظلومیت امام حسین را به یاد نمیآورند؟ آیا آنها جوابی برای پرسشهای الهی در آخرت خواهند داشت؟ آیا جواب اشکهای مادر نگران و غصههای پدر مضطرب را میتوانند دهند؟
تنها چیزی که به من پدر 69 ساله و همسرم مادر 68 ساله اطمینان قلب و آرامش میدهد، بیان حضرت محمد(ص) است که میفرمایند: “از نفرین مظلوم بترسید اگر چه کافر باشد، چه که در برابر آه مظلوم پرده و حجابی نیست” (نهجالفصاحه ، فقره 48 ، مترجم: ابولقاسم پاینده) و خداوند قسم یاد نمودهاند که از ظلم احدی نگذرند.۰
با اخراج کردنم از اداره به علت عقیدهام در سال 1360 گمان نمیکردم که آن سوءتفاهمات آنقدر ادامه بیابد که به فرزندانم نیز برسد. ولی حال میبینم که پسر 30 سالۀ من هم به نوعی در تحت فشار همان ظلم و ستم قرار دارد.۰
ما مسالمتآمیز ترین راه برای دادخواهی و تظلم به اولیای امور را انتخاب کردیم و آنچه را که تا حال بر ما وارد شده به رضای الهی صبورانه تحمل میکنیم تا عملا ثابت نمائیم که پیرو “وحدت عالَم انسانی و صلح عمومی” هستیم.۰
—
http://www.hra-news.net/685/1389-01-27-05-24-07/5725-1.html منبع
Leave a Reply