در جستجوی هویت بهائی

, , 3 Comments

 

نسخه پی‏دی‏اف

الکساندرا لیوی[1] 

انقلاب اسلامی سال 1979 [1357 شمسی] چارچوب مذهبی جدیدی را برای حکومت ملّی ایران عرضه نمود.  اگرچه بخش عمده و اکثریت قاطع جمعیت ایران را از سدهء شانزدهم مسلمانان شیعه‌مذهب تشکیل می‎دهند، امّا این کشور هرگز تا بدین حدّ دین را نهادینه نکرده بود.  تحوّلات بعد از سال 1979 این سؤال را مطرح می‎کند که اقلّیت‎های دینی، بخصوص بهائیان، چگونه با این هویت جدید ملّی‎گرایی مرتبط شده‌اند.  خود آئین بهائی از ایران نشأت گرفته، با این همه پیروان آن، حتّی بیش از سایر اقلّیت‌های دینی، تحت اذیت و آزار کلّیه رژیم‌های نوین ایرانی بوده‌اند.  توضیح ساده برای این واقعیت جز این نخواهد بود که آنها، به علّت اختلافات بارز عقیدتی بین اسلام و امر بهائی، در زمرهء “اهل ذمّه”، یا جمعیت‎های تحت حمایت و صیانت دنیای اسلام، نیستند.  امّا بررسی بیشتر هویت ملّی ایرانی این نکته را مطرح می‎سازد که در تاریخ نوین ایران هرگز زمانی وجود نداشته که ملّت هویتی کاملاً عاری از اسلام کسب کرده باشد و این که بهائیان گاهی اوقات تهدیدی برای حکومت ملّی تصوّر شده‎اند.  بنابراین، تعجّبی ندارد که بهائیان به طور مداوم در کشور محلّ پیدایش دیانت خود با اذیت و آزار روبرو شده و نتوانسته‎اند به طور کامل با ملّیت ایرانی یکی شوند.

ملّی‎گرایی مفهوم نسبتاً جدیدی در سازمان سیاسی است که بندیکت اندرسون[2] آن را “جامعهء تصوّری سیاسی که هم محدود است و هم حاکم” تعریف می‎کند.  محقّقان غالباً عوامل گوناگونی را که هویت ملّی شخص را تشکیل می‏دهد مورد بحث قرار می‏دهند، امّا ارنست رنان[3] موضوع را اینگونه مطرح می‎کند که مهم‎ترین معیار در تعریف ملّیت عبارت از میل ملّتی به با هم بودن است.  این تعریف بخصوص برای ملّت ایران، که، به علّت میراث شیعی، مصرّانه خود را از سایر مسلمانان متمایز ساخته، مصداق دارد.  در سال 1501، در زمان سلسلهء صفوی، شیعهء دوازده امامی دیانت رسمی دولتی ایران شد، و متعاقباً هویت دینی منحصر به فرد ایران در شعائر ملّی‌اش مشهود و معلوم گشت.

از این رو، ظهور امر بهائی مبیّن جدایی بارز از میراث سنّتی مذهبی اکثر ایرانیان بود. ریشهء این دیانت در آئین بابی قرار دارد که در سال 1844 ظاهر شد.  رهبر آن، سیّد علی‏محمّد، از مسلمانان شیعه‎مذهب بود که مدّعی شد پیامبر جدید است و به روحانیون مسلمان حمله کرد.  بنابراین، آئین بابی، و بعدها امر بهائی، تهدیدی برای تمدّن اسلامی به شمار آمدند.  گفته شد که تعلیمات سیّد علی‎محمّد، یا “باب”، جایگزین تعالیم قرآنی است.  با آن که مسلمانان محمّد را آخرین پیامبر می‎دانند، آئین بابی مدّعی شد که نوع بشر ترقّی کرده به بلوغ خواهد رسید و پیامبران بیشتری نیز ظاهر خواهند شد.  باب بعضی از شعائری را که در اسلام منع شده، مانند معاشرت دو جنس و اخذ ربح پول را مجاز شمرد.  امّا، تحوّلی که بیش از همه ایجاد مناقشه کرده، تلاش باب برای احیاء ویژگی‎های فرهنگی قبل از اسلام مانند تقویم شمسی و نظریهء زردشتی عناصر است.  خود باب اعدام شد، امّا بسیاری از پیروانش به امر بهائی پیوستند، که توسّط یکی از مؤمنان به باب تأسیس گردید.  آئین بابی، پیش از آن که بهائیان جان تازه‎ای به ایده‎هایش ببخشند و آنها را در دیانتی جهانی‎تر و صلح‎جویانه‌تر که شرکت در امور سیاسی را منع می‏کرد، تدوین و تنظیم نمایند، تقریباً به کلّی از میان رفت.  بابیان اوّلیه احتمالاً بر این گمان بودند که دیانتی که حالت انفعالی بیشتر داشته باشد کمتر در معرض اذیت و آزار خواهد بود.

امر بهائی، از بدو شکل‎گیری‎اش، عملاً و از لحاظ عقیدتی، با هویت و خصلت اسلامی اصطکاک داشته است. نابردباری و عدم مدارا در سراسر تاریخ ایران مصرّانه پابرجا بوده است.  حتّی نهضت انقلابی اوایل سدهء بیستم نتوانست گرایش ایرانیان نسبت به بهائیان و سایر اقلّیت‎های دینی را تغییر دهد.  اگرچه انقلاب 1906 مشروطه سعی کرد آرمان‎های غربی بردباری و آزادی دینی را عرضه نماید، امّا اسلام همچنان دیانت رسمی ایران باقی ماند و در اهمّیتش برای مردم ایران جای هیچگونه تردید باقی نگذاشت.  بیشتر انقلابیون غیرمذهبی اوایل قرن بیستم ایران اصولاً دین‎ستیز بودند امّاهنوز اصلاحات اسلامی را در شعارها و لفّاظی‎های خود به کار می‎بردند و با علما همسو بودند.  مسجد همچنان به عنوان منبع اصلی اطّلاعات برای طبقات متوسّط و پایین جامعهء ایران به کار می‎رفت، و به این ترتیب، برای تماس با توده‎ها باید از طریق روحانیون مسلمان اقدام میشد.  تجدّدگرایان سعی کردند نشان دهند که اهداف اصلاحات و مقاصد اسلام مانعةالجمع نیستند.  آنها، به طور اخصّ، بر اهمّیت متمایز ساختن خود از غرب تأکید کرده، تجاوز و تعدّی قوای غربی توسعه‎طلب را مردود می‎شمردند و سعی می‎کردند جلال و شکوه فرهنگ اوّلیهء اسلامی را احیاء کنند. چنین اتّفاق و اتّحاد مشکوکی بین انقلابیون و علما نشان دهندهء قوّت اسلام در معرفت ایرانیان نسبت به هویت خویشتن بود. انقلابیون مذهب‌گرایی توده‎ها را دریافته نتیجه‎گیری می‌کردند که باید نوشتارهای خود را بر همان اساس تنظیم کنند.

در آثار روشنفکران ایرانی مانند سیّد جمال‌الدّین افغانی (1897-1839) و میرزا آقاخان کرمانی، مواردی از انطباق لفّاظی مشهود است.  این نویسندگان و انقلابیون همراه آنها نهایتاً در صدد برآمدند شاه را از اریکهء سلطنت سرنگون سازند امّا برای کامیابی در این زمینه نیاز به همراهی و همکاری روحانیون و توده‌های مردم داشتند.  امّا، اگرچه انقلابی غیرمذهبی ممکن بود در سطح نخبگان رخ دهد، ولی اکثریت ایرانیان مردمانی مذهبی باقی ماندند.

این احتمال همچنان وجود داشت که انقلابیون ابتدا از لفّاظی دینی برای مشارکت دادن عامّهء مردم استفاده کنند امّا بعداً آنها را به اتّخاذ اصول غیردینی تشویق و ترغیب نمایند.  به نظر می‎رسید وقتی رضاشاه پهلوی در سال 1926 بر مسند قدرت تکّیه زد، این امر مصداق یافته باشد.  او که از افسران ارتش با گرایش‎های نیرومند استبدادی بود، در صدد برآمد اصلاحات غیردینی را در ایران اجرا نماید.  وقتی مجلس ایران در سال 1928 قانون مدنی جدیدی را تصویب کرد، او با کامیابی‎های اوّلیه در زمینه‎های حقوقی و قضایی مواجه گردید.  رضاشاه با موفّقیت سلسله مراتب دولتی قضّات را به وجود آورد، و به نحوی مؤثّر قدرت قضایی علما را در حدّ فقط مسائل دینی تنزّل داد.  شاه همچنین سعی کرد مستقیماً غربی کردن را بر مردم ایران تحمیل کند و لذا در سال 1928 قانونی وضع کرد که کلّیه مردان را ملزم می‎ساخت به سبک اروپایی لباس بپوشند و در سال 1936 استفاده از حجاب را ممنوع ساخت.

بنا به گفتهء نیکی کِدی[4]، این تغییرات از کلّ به جزء صورت نگرفت.  “مسلمانان ایران، از طبقات سنّتی و متمایل به سنّت – بخصوص بازاریان، روستاییان، و مهاجرین اخیر از روستا به شهر – مایلند اسلام را با “شیوه‎هایی که همیشه وجود داشته” یا سنّت، یکسان بدانند.”  در نتیجه، حجاب، قانون و آداب خانوادگی اسلامی، و سایر شعائر خانوادگی، علیرغم تلاش‎های حکومتی برای خفه کردن و سرکوب فرهنگ اسلامی، همچنان محکم و پابرجا مانده است.  قانون خانواده و سایر شعائری که در زندگی روزمرّه مشاهده می‎شود برگرفته از قرآن و در نتیجه تغییر آنها دشوار است.  در واقع، کسانی که از تعلیم و تربیت غربی بهره بردند انطباق با آنچه را که در فرهنگ غربی معمول است شروع کردند.  مثلاً، چندهمسری، که در حکم قرآنی مجاز شمرده شده، در ایران همچنان قانونی باقی مانده، امّا بسیاری از طبقات بالای جامعه این عمل را ترک گفته‎اند.  سایر اقدامات فرهنگی در میان طبقات روستایی و شهری عمدتاً با ماهیت اسلامی باقی مانده است.  اکثر مردم به انجام دادن سفرهای مرتّب زیارتی به مراقد ائمّه در شهرهای بزرگ یا امام‎زاده‎ها در مناطق روستایی ادامه داده‎اند.  همچنین، برای تعطیلات عمدهء دینی، که معمولاً در گرامی‏‎داشت فوت ائمّه است، مراسمی برگزار می‎شود.  این نمونه‎ها شواهد بیشتری را به دست می‎دهد که ایرانیان عمدتاً خود را مسلمان می‎دانند؛ میراث مذهبی بر هویت ملّی آشکارا می‎چربد.  آنها همچنین تمایز مهمّ بین نخبگان و توده‎ها را روشن می‎کنند.  وجود اقدامات از بالا به پایین برای پدید آوردن تغییر فرهنگی ابداً دالّ بر آن نیست که آنها، در واقع، موفّقیت‌آمیز بوده باشند.  قضیهء ایران ثابت می‎کند که قوّت هویت مردمی می‎تواند فی‎الواقع سیاست حکومتی را تحت‎الشّعاع قرار دهد.

به ظنّ قوی بزرگترینِ جمیع مبهمات در انقلاب غیرمذهبی ایران نظام کشوری تعلیم و تربیت بود.  در ایران قرن نوزدهم، هیچ نظام رسمی تعلیم و تربیت وجود نداشت؛ مسئولیت انحصاری روحانیون بود، که کلّیات و اصول عقاید شیعه، عربی، و قرآن را تدریس می‎کردند.  امّا، در 1910، رژیم جدید مشروطه وزارت معارف، اوقاف و صنایع مستظرفه را تأسیس کرد که اوّلین تلاش ایران برای ایجاد ادارهء واحد و ملّی جهت تعلیم و تربیت بود.  وزارتخانهء مزبور مسئولیت آموزش ابتدایی، انتشار کتب درسی در سطح کشور، و تربیت حرفه‎ای معلّمان را به عهده داشت که همه از ابتکارات غرب بود.  حتّی بیش از آن، وزارت مزبور ملزم بود که تعداد معیّنی از دانشجویان را هر ساله برای تحصیل به اروپا اعزام نماید و حتّی کتابخانه‏ها، موزه‎ها، و مؤسّسات تاریخی و علمی به قصد آوردن ایده‎های غربی برای توده‌های ایرانی تأسیس نمود. علیرغم این اقدامات، تأثیر روحانیون مسلمان هنوز در سراسر نظام تعلیم و تربیت مشهود بود.  اسلام هنوز در مدارس تعلیم داده میشد، و هیچیک از محصّلین غیرمسلمان نمی‎توانستند تقاضا کنند تعلیمات مربوط به دیانت خود را در مدارس دولتی دریافت کنند.  به این ترتیب، یهودیان، مسیحیان، بهائیان و کلّیه اقلّیت‎های دینی دیگر، اگر به مدارس دولتی وارد میشدند، در معرض تعلیم و تربیت اسلامی قرار داشتند.  علاوه بر آن، کلّیهء کتاب‎هایی که برای دیانت مضرّ تشخیص داده میشد، ممنوع گردید.  حکومت سعی کرد کتب درسی دولتی را در مکتب‎ها، یا مدارس مسجدی، وارد سازد، امّا این اقدام در اثر اقتدار روحانیون شکست خورد.  به این ترتیب، اگرچه رژیم مشروطه سعی کرد، با تلفیق ایده‎های غربی با تعلیم و تربیت دولتی، ایران را غیرمذهبی نماید، امّا نتیجهء این تلاش ایجاد برنامهء آموزشی دوگانه گردید؛ یعنی تعلیم مفاهیم غیرمذهبی و در عین حال حفظ، و بنابراین حمایت از، جهت‎گیری اسلامی آن برقرار شد.

تبلور هویت اسلامی در چارچوب ملّی ایرانی در طیّ قرن بیستم با اذیت و ازار گستردهء بهائیان تکمیل گردید.  انتشارات ایران، اعم از مذهبی یا ملّی‎گرایی، آئین بهائی را عامل بیگانه در جامعه می‎داند – یعنی عنصری که به نحوی بارز و متمایز بخشی از جامعهء ایرانی محسوب نیست.  بهاءالله (1892 – 1817)، مؤسّس امر بهائی، می‎گوید، “لیس الفخر لمن یحبّ الوطن، بل لمن یحبّ العالم.” این تأکید قوی بر جهان‎گرایی غالباً در انتشارات ایرانی برای متّهم کردن بهائیان به بی‏وفایی نسبت به ایران و نداشتن عِرق ملّی استفاده شده است.  آنها همچنین متّهم شده‎اند که جاسوسان قوای بیگانه و دشمنان اسلامند.  به علاوه، دانشگاهیان برجسته و مقامات ایرانی در نهادینه کردن احساسات بهائی‏ستیزانه مشارکت داشته‎اند.  فریدون آدمیت، مورّخ نامی ایرانی، دربارهء ارتباط بهائیان با قوای بیگانه چنین نوشت:

“اگر ادیان بابی و بهائی رنگ سیاسی به خود نگرفته بودند، و اگر دست‎های بیگانگان ریشه‎های آن را آبیاری نکرده بود، مسلّماً در سوراخ سنبه‎های این سرزمین وسیع دفن شده بودند، مانند هزاران فرقهء دیگر که هر از گاهی در این یا آن گوشهء ایران پدید آمدند.  در این صورت نمی‎توانستند اینهمه جنجال و هیاهو برپا کنند.”

حیطهء عامّهء مردم نیز محلّ فعالیت ضدّ بهائی بود.  دههء 1940 شاهد تأسیس سازمان‎های بسیاری بود که خود را منحصراً وقف مقابله با بهائیان و مؤسّسات عمومی آنها کرده بودند.  انجمن تبلیغات اسلامی یکی از فعّال‎ترین سازمان‌های ضدّ بهائی آن زمان بود.  این انجمن نه تنها به تبلیغ آئین اسلام می‎پرداخت، بلکه خود را وقف تحقیر و اهانت علنی به بهائیان می‎نمود.  در گزارشی به تاریخ 1945، سازمان مزبور نامه‎های نوشته شده توسّط بهائیانی را منتشر ساخت که در سال قبل از آن مسلمان شده بودند و محتوای هر یک از آنها اظهار ندامت شخصی و اعتراف به تفوّق و برتری ذاتی اسلام بود.  یکی دیگر از سازمان‎های فعّال جمعیت تعلیمات اسلامی بود که استنتاج می‎کرد تعلیم و تربیت مذهبی مؤثّرترین راه برای اصلاحات دینی و اجتماعی است.  بدین لحاظ آنها جدّاً در مناطقی که مشهور بود مؤسّسات برجستهء آموزشی بهائی وجود دارد، در صدد تأسیس مدارس مذهبی برآمدند.  بهائیان، در سطوح رسمی، دینی و اجتماعی، به وضوح  کنار گذاشته شدند، و این تعصّب در ادارهء مدارس بهائی در سراسر قرن بیستم بسیار مشهود بود.

بهاءالله تعلیم و تربیت را برای رشد و اعتلاء افراد بشر واجب و حیاتی تلقّی کرد.  او بر این باور بود که هر کودکی دارای استعدادهای بالقوّه است، و به این ترتیب اهمّیت اساسی دارد که کلّیه کودکان از تعلیم و تربیت برخوردار شوند.  بنابراین اواخر قرن نوزدهم، بهائیان تصمیم گرفتند مدارس خود را بر مبنای رویکرد نوین‎تر غربی بنیاد گذارند.  اطفال بهائی غالباً از حضور در مدارس مذهبی، یعنی مکتب، ممنوع بودند، امّا حتّی کسانی که اجازه داشتند حضور پیدا کنند از برنامهء محدود آموزشی‌شان راضی نبودند.  رهبران جامعهء بهائی تدریس علوم و هنرها را تشویق می‏کردند، و در نتیجه پیروان آنها در صدد یافتن شیوه‎های دیگری برای تعلیم و تربیت برآمدند.  اوّلین مدرسهء بهائی در سال 1897 در طهران گشایش یافت و دو سال بعد حکومت ایران آن را به رسمیت شناخت.  طولی نکشید که در نقاطی که جوامع بزرگ بهائی وجود داشت مدارس دیگری افتتاح گردید.  امّا، علیرغم موفّقیت‎های اوّلیه، مدارس بهائی به نحوی اجتناب‌ناپذیر، بخصوص از ناحیهء روحانیون مسلمان، هدف اذیت و آزار واقع شدند. اگرچه در ایران به مدارس خصوصی اجازهء فعالیت داده می‎شد، امّا مقامات محلّی غالباً، تحت فشار رهبران اسلامی محلّی، از اعطاء مجوّز لازم به بهائیان خودداری می‏کردند.  مدارس، نه تنها با گردن نهادن به معیارهای حکومتی در برنامهء آموزشی بلکه با موافقت جهت حذف تعلیمات امر بهائی، سعی می‎کردند خود را با موازین انطباق دهند.  امّا چنین اقداماتی ثابت شد که توفیق به همراه ندارد، زیرا حملات به مدارس بهائی ادامه یافت.  در سال 1921، گروهی از اراذل بر اثر تحریکات مذهبی مدرسه‎ای را در شهر سنگسر طعمهء حریف ساختند و با ایجاد حلقه‌‎ای از موانع اطراف ساختمان مانع از اقدامات بی‎ثمر بهائیان برای حفظ خویش شدند.  از قضا، مدارس بهائی غالباً بهترین مدارس در کشور شناخته می‎شدند، و بسیاری از مسلمانان برجسته و مشهور فرزندان خود را به این مدارس می‎فرستادند.  متأسّفانه، اینها برای متوقّف ساختن اذیت و آزار مداوم کافی نبود.

در دوران حکومت رضاشاه پهلوی، که نظام متداول و معیاری تعلیم و تربیت را در سراسر کشور تأسیس نمود، و متعاقباً شروع به تجاوز و تعدّی به خودمختاری مدارس خصوصی و خارجی نمود، تبعیض علیه مدارس بهائیان شدّت گرفت.  در سال 1928، کلّیه مدارس خصوصی را مجبور کرد به موازین اموزشی که وزارت معارف برقرار کرده بود، گردن نهند.  این معیار مقرّر می‎داشت که کلّیه محصّلین، صرف نظر از پیشینهء مذهبی آنها، تحت نوعی تعلیم و تربیت اسلامی قرار گیرند.  بعد از آن طولی نکشید که او توجّهش را منحصراً به سوی مدارس بهائی معطوف نمود.  روز 7 دسامبر 1934 بعد از برگزاری مراسم درگذشت باب، که از ایّام محرّمه محسوب بود، مدرسهء تربیت پسران طهران یادداشتی از حکومت دریافت داشت که دیگر اجازهء فعالیت ندارد.  در طول سال بعد، حکومت اقدام به تعطیل کردن کلّیه مدارس بهائی کشور نمود.  در سال 1940، رضاشاه کلّیه مدارس خصوصی را ملّی کرد، از جمله مدارسی که توسّط گروه‎های تبلیغی (میسیونری) خارجی اداره میشد، و کلّیه برنامه‎های آموزشی، کتب درسی، و امتحانات تحت نظارت و ادارهء وزارت معارف در آمد.  منظّم و مدوّن ساختن تدریجی تعلیم و تربیت در ایران به طور مؤثّر هر گونه آیندهء درخشانی برای تنوّع در مدارس کشور را از بین برد.  دوران کوتاهی از سعهء صدر در این زمینه به سرعت جای خود را به ساختار یگانه و اسلامی برای جمیع ایرانیان داد؛ بهائیان و سایر اقلّیت‎های دینی از اجرای تعلیمات دینی خود ممنوع شدند.  با صدور فرمان که بهائیان باید تحت تعلیمات اسلامی قرار گیرند و گاهی آنها را تماماً از تحصیل باز می‎داشتند، حکومت آنها را به جای آن که در گفتگوی ملّی شرکت دهد، به کلّی منزوی ساخت.

اگرچه بهائیان در سراسر دوران حکومت پهلوی با رنج و آزار بسیار مواجه شدند، امّا به ظنّ قوی هنوز ستمگرانه‎ترین دوران تاریخ کوتاه خود را تجربه نکرده بودند.  انقلاب اسلامی سال 1979 نقشه‎ای را برای اسلامی کردن کلّی به اجرا در آورد که دارای تأثیری دومرحله‎ای بود.  پیوندهای بین حکومت و دیانت را محکم کرد و بهائیان و سایر اقلّیت‎های دینی را که مانع فرایند تطهیر اسلامی بودند بیش از پیش به حاشیه راند.

همین شور و اشتیاق انقلابی بود که ازدیاد اذیت و آزارهای مذهبی تحت حمایت دولت را تشویق و تحریض می‎کرد.  آیت‎الله روح‎الله خمینی، که رهبری انقلاب اسلامی را به عهده داشت، از وجود احساسات ضدّ بهائی موجود برای پیشبرد اهداف سیاسی خود واجرای سیاست‎های سرکوبگرانه بهره‎برداری کرد.  بسیاری از بهائیان از مناصب شغلی اخراج شدند، و بخش عمده‌ای از رهبری دینی دستگیر و اعدام شدند.  روز 21 اوت 1980، تمامی نـُه عضو محفل روحانی ملّی بهائیان ایران دستگیر و ناپدید شدند.  اعضاء جدید انتخاب و روز 13 دسامبر 1981، هشت تن از آنان دستگیر و دو هفته بعد اعدام شدند.  تا پایان سال 1984، رژیم جمعاً 177 بهائی را به قتل رسانده بود.  همچنین در سال 1979، پاسداران انقلاب خمینی خانهء باب، یکی از مقدّس‎ترین اماکن بهائی را تخریب کردند.  سایر اقدامات علیه بهائیان شامل آدم‎ربایی و زندانی کردن آنها، حملات اراذل و اوباش، تبرّی اجباری از امر بهائی، ممنوع کردن اساتید بهائی از تدریس، ممنوعیت ورود دانشجویان بهائی به دانشگاه‎ها، اخراج محصلّین و معلّمین بهائی از مدارس بود.  در حالی که مقامات ایرانی مستمرّاً اینگونه اقدامات تحت حمایت دولت را انکار می‎کردند، اذیت و آزار حدّاقل در سراسر دههء 1990 ادامه داشت.  امروز، ازدواج و طلاق بهائی، و حقوق ارث و میراث همچنان فاقد شناسایی رسمی است.  بهائیان هنوز از ورود  به دانشگاه‎ها ممنوعند، و املاک آنها منظّماً در معرض مصادره است.  جمعیت بهائی در بیشترین میزان خود نمایندهء یک در صد کلّ جمعیت ایران در آغاز قرن بیستم بود. امّا امروز بهائیان کمتر از یک درصد را تشکیل می‎دهند.

با این همه، در اثر مهاجرت ایرانیان، جوامع قابل توجّهی از بهائیان به طور پراکنده وجود دارند.  بعضی از آنها در جهت یافتن فرصت‎های شغلی ایران را ترک کردند و بعضی در سایر نقاط به تبلیغ امر بهائی پرداختند، امّا عدّهء معدودی نیز صراحتاً در جهت فرار از ایذاء و آزار ترک وطن نمودند.

جوامع برجسته‎ای در حیفا، بیروت، استانبول و مصر وجود دارند.  بعضی از بزرگترین جمعیت‎های آواره شدهء پراکنده در هندوستان، که جامعهء بزرگ بهائی را از سدهء نوزدهم تشکیل داده‎اند، و در ترکستان روسیه سکونت دارند.  ارادهء بهائیان ایرانی به مهاجرت به خارج و حمایت کامل رهبری بهائی در این تلاش شاهدی است قاطع که بهائیان تمسّک تزلزل‎ناپذیری به وطن خود نداشتند.  ماهیت جهان‎گرایی دیانتشان آنها را به گسترش به فراسوی مرزهای ایران تشویق می‎کرد، و بهائیان حفظ جامعهء قوی مذهبی را به تعهّد ملّی‎گرایی به وطن خود مرجّح شمردند.  این موضوع نشان می‌دهد که بهائیان دربارهء هویت خود چگونه می‌اندیشند و از آن چه برداشتی دارند – ابتدا بهائی‎اند، سپس ایرانی‎اند.  از زمان انقلاب مشروطه، در سراسر دوران سلسله پهلوی، و در ادامه تا دوران بعد از انقلاب در اواخر سدهء بیستم، مسلمانان ایرانی خود را ابتدا بخشی از جامعهء مذهبی تعریف می‌کردند.  آنها میراث بی‎مثیل پارسی دولت ملّی ایرانی را به رسمیت می‎شناختند، امّا همیشه ارزش‎های اسلامی را قبل از ارزش‎های ملّی‌گرایانه قرار می‌دادند و غالباً آنها را یکسان می‎شمردند.  بنابراین، امکان ندارد که بهائیان هویت کامل ایرانی اتّخاذ نمایند زیرا تناقضی ذاتی در مفهوم میراث متمایز ملّی ایرانی وجود داشته و همچنان دارد.


[1] This article was posted in http://journal.jcsmena.org/2009/08/22/searching-for-bahai-identity/

[2]  مترجم: بندیکت ریچارد اوگورمن اندرسون Benedict Richard O’Gorman Anderson (متولّد 26 اوت 1936 در کونمینگ، چین) استاد ممتاز مطالعات بین‏المللی، حکومت و مطالعات آسیایی در دانشگاه کورنل Cornell است و به علّت کتاب مشهورش Imagined Communities شهرت دارد.

[3]  مترجم: ارنست رنان Ernest Renan (28 فوریه 1823 – 12 اکتبر 1892) فیلسوف و نویسندهء فرانسوی که خود را وقف استان زادگاهش بریتانی Brittany نمود.  او به علّت آثار تاریخی مؤثّرش دربارهء مسیحیت اوّلیه و نظریه‎های سیاسی‎اش شهرت دارد.

[4]  مترجم: نیکی آر کدی، بانوی امریکایی، استاد تاریخ شرق، ایران و زنان، متولّد 1930 در بروکلین، نیویورک، که بعد از 35 سال تدریس، از دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس بازنشسته شد.

این مقاله نخستین بار در بخش انگلیسی ایران‏پرس‏واچ منتشر گردید، جهت مراجعه به متن انگلیسی پیوند زیر را کلیک کنید

در جستجوی هویت بهائی

 

3 Responses

  1. شهپر

    2009/08/26 21:45

    این مقاله جای بحث و ایرادبسیار دارد. نویسنده با اطلاعات محدود در حیطه ای وارد شده که احتیاج به شناخت بسیار از امر بهایی و تاریخ ایران دارد.

    پاسخ دادن

Leave a Reply